تبليغاتX
چهار فصل من


چهار فصل من

سلام

از این به بعد من اینجام:

http://somayeh-malek.blogspot.com/

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 23:30 توسط سمیه ملک| |

سلام ...

راستش دارم نقل مکان می کنم به یه محیط تازه ...

خواستم بدونین  بقیه ی کارهامو تو یه وب لاگ دیگه ادامه می دم

به وقتش آدرس میدم

شاد باشید

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 21:8 توسط سمیه ملک| |

 

گم شده اي

جايي ميان دلتنگي هاي امروز من

و پريشاني هاي ديروز تو

تولد دلتنگي هايم بي توست

چقدر دلتنگي هايم بزرگ شده اند

بايد برايشان آستيني بالا زنم

بايد برايشان ساماني بسازم

صورتشان مي سوزد

چقدر با سيلي سرخ بمانند

اين دروغ هاي دل انگيز

دل را مي زند

وعده هاي پوشالي

خيالشان را مي رنجاند

رك بگوييد

جان تمامي دلتنگي هايم

مي خواهيد پيدا شويد يا نه ؟

يك خط بنويسيد

كه ملالتان دوري ماست

تا دنيا را

دنيا را مهمان كنم

گلريزان قدم هايت

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 19:36 توسط سمیه ملک| |

 

و دلم ميداند ، ديگر

دل نيست

يعني  هست

دل هست ، ولي

دل براي من نيست

بخشيدم   به شما

يادتان نيست ، پس از باران بود

كه دميدي  بر من

كه طنيدي بر  من

كه مرا نور به گيسو بستي

يادتان نيست ، شكوفا شدم از ديدارت

نه .. نه

دل براي من نيست

بخشيدم   به شما

تا به آن ، آرام شويد

اگر از غم  ، نفسي

رنج زمان را برديد

دل نگيرد ..

نبازد دلتان

در  قيام  دل و باران و غزل

بر نگاهت ننشيند ، هرگز

رنگ پژمردگي دورانم

آرزويم اين است

آري  ، آري  ، اين است

بر نگاهت ننشيند ، هرگز

رنگ پژمردگي دورانم

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:3 توسط سمیه ملک| |

تا جاودانگي ، راهي نمانده

فصلِ رفاقت ها نزديك است

بايد از تو نوشت

بايد تمامي اين سطورِ آخر

عطرِ تو را بگيرد

رنگِ تو را بگيرد

بايد قلم ، بي تابِ نامِ تو شود

و اين آغازيست

 براي فصل هاي نانوشته

فصلِ رفاقت ها

با هزاران سلام

با گلواژه هاي مهرباني

با واج هاي احساساتي

با مكث هاي خجالتي

اين تناسبِ عطرِ باران و اقاقيست

اين آغاز فصلِ رفاقت هاست

شهریور۸۸

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 0:7 توسط سمیه ملک| |

اين روزها

من و پژمردگي هايم

براي دنيا

آفتي شده ايم

وقتي به جان گلستان مي افتيم

بر مي اندازيم بنيان اميد  را

آنقدر گزنده مي شويم

كه ريشه ها را مي سوزانيم

چيزي از قلم نمي افتد

بذري بر جاي نمي ماند

كه شايد

روزي

نگاهي ، آن را بيابد

و دستي

آن را بر خاك بسپارد

ديگر

نوري نمي تابد

تا جوانه اي برويد

من و پژمردگي هايم

دنيا را

مي ميرانيم

آنقدر گزنده مي شويم

كه ريشه ها را مي سوزانيم

مرداد88

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 0:50 توسط سمیه ملک| |

 

وقتي هستيد و دنيايي هست

خورشيد ، درخشان تر از هر روز مي تابد

و قتي  ، بر وجودم سايه مي اندازيد

سر از خاك به در مي آورم

دستم را مي گيريد

آرام ، مرا بر دامان خود ، مي پرورانيد

چقدر مهربانيد

مهربان تر از ترنم باران و شبنم

چقدر خوبيد

خوب تر از سايه ي بيد مجنون

من با شما ، تموز را مي گذرانم

من با شما بزرگ مي شوم

قد مي كشم

مرا با شما ، هراسي از باد و طوفان و تگرگ نيست

بگوييد ببارد بر من

آماج تيرهاي بلا

من بر شما تكيه زده ام

تا شما را دارم ، غمي نيست

وقتي هستيد و دنيايي هست

خورشيد ، درخشان تر از هر روز مي تابد

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:18 توسط سمیه ملک| |

وقتي پرسيدي

روز را چگونه عادت ، به روشني است ؟

با خود گفتم:

آيا تا به حال ،

كسي از آسمان پرسيده كه

چرا آبي است ؟

و آيا كسي از ماه پرسيده

چرا  همپاي خورشيد ، فروزان نمي شود ؟

.

بر تمام برگ ها

خطوطي  است

چيزي شبيه به خطوط دستان تو

ساده

آرام

و بي صدا...

.

.

تعبير مي شود

بر دستانت     ،

خواب هاي آشفته ام در مهتاب

اين ،

آغاز آن چيزي است

كه بعضي  ها مي نامندش

عشق
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 0:53 توسط سمیه ملک| |

تب ، نابه ساماني وجودي است

كه شما را تا بينهايت عاشق است

فشاريست كه مي افتد

و قند شماست

كه بالا مي آورد رگه هاي زندگي را

در امتداد راهروي سرد اين خانه

من ، نمي دانم اين همه دلواپسي را

كدامين بانك به دنيا وام داده ؟

خيلي چيزها را نمي دانم

نمي فهمم

از وقتي شما رفته ايد ، شاعر شده ام

از ابتداي ناصرخسرو تا انتهاي جردن

بساط عاشقانه هاي من پهن مي شود

برايتان چه بنويسم ؟

چند مي خريد؟

عاشقانه ي ولنتاين را قيمت نمي توان گذاشت

اما با شما

تعاوني حساب مي كنم

مي خواهم مشتري شويد

مي گويند ، دست شما خوب است

مي خواهم در كسب عشق ،

كار من هم رونقي گيرد

از وقتي شما رفته ايد

شاعر شده ام

الان،

يك ساعت و پانزده دقيقه است

كه من

شاعر شده ام

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 19:31 توسط سمیه ملک| |

قصه ام ديگر قديمي شده ، بوي ناه گرفته..

ماندگي را جاودانه كرده

مي دانم ديگر حنايم برايتان رنگي ندارد .

..ديگر اين حناي سبز ، سرختان نمي كند..

..

قصه ام  را مي دانيد ، از بر شديد از بس شنيديد

آن را روي تمامي سنگفرش هاي اين شهر تف كرديد

آن را آواز كرديد ، و اين دلتنگي را

شيش و هشت كوبانديد

تا شبهايتان هميشه مهماني باشد ...

فراغتتان را دنس پر  كند ..

تا پر شود ظرفتان از بي خيالي

تا فاز شويد در نول تنهايي

قصه ام مثل يك آكواريوم

شما را سرگرم مي كند

از بس آدم هايش اينور و آن ور  مي روند

از بس هستند

از بس  نيستند

از بس حباب ها ، آرزو مي سازند

و دلها  را مي شكنند

از بس هوايش مي گيرد

از بس دل ماهي ها

نه

دل آدم هايش تنگ دريا مي شود

اين آب نيست

اشك آدم ها در آرزوي درياست

فكر رسيدن به دنياي آزاد است

 

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 1:19 توسط سمیه ملک| |


Design By : Night Skin