تبليغاتX
اما من او را عاشقانه دوست می داشتم




















اما من او را عاشقانه دوست می داشتم

و اين آغازيست براي پاياني ديگر
به آخرش نزديكم
و دلتنگ تر از هميشه
از دنيا ، شاكي
انگار به آخر كتاب رسيده ام
و ديگر برايم فرصتي نيست
تا دست قهرمانم را، بگيرم
و او را بر قلعه ي شادي ها بنشانم
ديگر هيچ چيز ، دست من نيست
سرنوشت، آخر كتابم را مي نگارد
و من، رو به آسمان
سرنوشت را مي بينم
نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 14:34 توسط سمیه ملک| |

وقتي قرار است برايتان بنويسم
تمامي حرف هايم را مي بلعم
چيزي براي نوشتن نمي ماند
چشمه ي خلاقيت هم مي خشكد
بي هنر مي شوم
كند و كودن
چيزي نمي نويسم
و روي سياه قلم
نصيب دلي مي شود
 كه حرف هايش را
گلويي بلعيده
وقتي مي خواهد
از دلتنگي بنويسد
دلش مي گيرد
مي ميرد
و حرف دلتنگي ، ناتمام مي ماند
'
'
'
غرق شده ام در روزمرگي هايم
روزهايم را مرگ گرفته
روزمرگي گرفته
اينجا اقيانوسي است
با يك كف دست ساحل
كه من آن را كشف كرده ام
'
'
'
اين روزها
پريشاني هم
بال پرواز پيدا كرده است
همه جا ، با من است

 


 

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 1:12 توسط سمیه ملک| |

دل انگيز ترين خاطراتم را مي بوسم

و آن ها را در دل باغچه ي سرد خانه مي سپارم

من.. افسرده ام

''

''

''

چند روزيست كه ديگر از پژمردگيم گذشته

ديگر ساقه هايم را تواني نيست

تا با ياري آوند ها، گلبرگ هايم را زنده كنند

تا آب را به رگبرگ هايم برسانند

ريشه ام پوسيده

پاي در مرداب دارم

سر بر ديواره هاي گلدان مي سايم

ديگر نفسي نيست

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 0:1 توسط سمیه ملک| |

گويا در لابه لاي اين روزهاي لعنتي
هنوز هم انگار ، خاطراتت نپوسيده
هرجا سرك مي كشم ، خطي از تو بر ديوار ميبينم
وقتي روزهايم لعنتي شد
وقتي افسون تنهايي بر روزهايم دميده شد
وقتي خواستي نباشي ،
با تمام وجودم تو را انكار كردم
چه بد
كه هنوز هم هستي ، لابه لاي اين ورق پاره هاي روزهاي لعنتي
هنوز هم ياد تو ، با بوي قهوه ي تلخ مي آيد
و مي ماند ، نمي رود
تازگي ها ، انگار دوباره دلنشين شده اي
با يادت ، نفرت نميگيرم
فقط در دنيايي از سكوت غرق مي شوم
و گاهي مي نويسم
صبح هايم را پنجره مي آورد
و شبهايم را پنجره مي سازد
اين پنجره ها ، مرا به دنياي تو آويزان كرده اند
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 22:57 توسط سمیه ملک| |

 

گم شده اي

جايي ميان دلتنگي هاي امروز من

و پريشاني هاي ديروز تو

تولد دلتنگي هايم بي توست

چقدر دلتنگي هايم بزرگ شده اند

بايد برايشان آستيني بالا زنم

بايد برايشان ساماني بسازم

صورتشان مي سوزد

چقدر با سيلي سرخ بمانند

اين دروغ هاي دل انگيز

دل را مي زند

وعده هاي پوشالي

خيالشان را مي رنجاند

رك بگوييد

جان تمامي دلتنگي هايم

مي خواهيد پيدا شويد يا نه ؟

يك خط بنويسيد

كه ملالتان دوري ماست

تا دنيا را

دنيا را مهمان كنم

گلريزان قدم هايت

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 19:36 توسط سمیه ملک| |

 

و دلم ميداند ، ديگر

دل نيست

يعني  هست

دل هست ، ولي

دل براي من نيست

بخشيدم   به شما

يادتان نيست ، پس از باران بود

كه دميدي  بر من

كه طنيدي بر  من

كه مرا نور به گيسو بستي

يادتان نيست ، شكوفا شدم از ديدارت

نه .. نه

دل براي من نيست

بخشيدم   به شما

تا به آن ، آرام شويد

اگر از غم  ، نفسي

رنج زمان را برديد

دل نگيرد ..

نبازد دلتان

در  قيام  دل و باران و غزل

بر نگاهت ننشيند ، هرگز

رنگ پژمردگي دورانم

آرزويم اين است

آري  ، آري  ، اين است

بر نگاهت ننشيند ، هرگز

رنگ پژمردگي دورانم

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:3 توسط سمیه ملک| |

تا جاودانگي ، راهي نمانده

فصلِ رفاقت ها نزديك است

بايد از تو نوشت

بايد تمامي اين سطورِ آخر

عطرِ تو را بگيرد

رنگِ تو را بگيرد

بايد قلم ، بي تابِ نامِ تو شود

و اين آغازيست

 براي فصل هاي نانوشته

فصلِ رفاقت ها

با هزاران سلام

با گلواژه هاي مهرباني

با واج هاي احساساتي

با مكث هاي خجالتي

اين تناسبِ عطرِ باران و اقاقيست

اين آغاز فصلِ رفاقت هاست

شهریور۸۸

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 0:7 توسط سمیه ملک| |

اين روزها

من و پژمردگي هايم

براي دنيا

آفتي شده ايم

وقتي به جان گلستان مي افتيم

بر مي اندازيم بنيان اميد  را

آنقدر گزنده مي شويم

كه ريشه ها را مي سوزانيم

چيزي از قلم نمي افتد

بذري بر جاي نمي ماند

كه شايد

روزي

نگاهي ، آن را بيابد

و دستي

آن را بر خاك بسپارد

ديگر

نوري نمي تابد

تا جوانه اي برويد

من و پژمردگي هايم

دنيا را

مي ميرانيم

آنقدر گزنده مي شويم

كه ريشه ها را مي سوزانيم

مرداد88

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 0:50 توسط سمیه ملک| |

 

وقتي هستيد و دنيايي هست

خورشيد ، درخشان تر از هر روز مي تابد

و قتي  ، بر وجودم سايه مي اندازيد

سر از خاك به در مي آورم

دستم را مي گيريد

آرام ، مرا بر دامان خود ، مي پرورانيد

چقدر مهربانيد

مهربان تر از ترنم باران و شبنم

چقدر خوبيد

خوب تر از سايه ي بيد مجنون

من با شما ، تموز را مي گذرانم

من با شما بزرگ مي شوم

قد مي كشم

مرا با شما ، هراسي از باد و طوفان و تگرگ نيست

بگوييد ببارد بر من

آماج تيرهاي بلا

من بر شما تكيه زده ام

تا شما را دارم ، غمي نيست

وقتي هستيد و دنيايي هست

خورشيد ، درخشان تر از هر روز مي تابد

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:18 توسط سمیه ملک| |

وقتي پرسيدي

روز را چگونه عادت ، به روشني است ؟

با خود گفتم:

آيا تا به حال ،

كسي از آسمان پرسيده كه

چرا آبي است ؟

و آيا كسي از ماه پرسيده

چرا  همپاي خورشيد ، فروزان نمي شود ؟

.

بر تمام برگ ها

خطوطي  است

چيزي شبيه به خطوط دستان تو

ساده

آرام

و بي صدا...

.

.

تعبير مي شود

بر دستانت     ،

خواب هاي آشفته ام در مهتاب

اين ،

آغاز آن چيزي است

كه بعضي  ها مي نامندش

عشق
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 0:53 توسط سمیه ملک| |


Design By : Night Skin